قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

63

تاريخ نگارستان ( فارسى )

آن موضعى كه اين ناخوشى در آنجا روى نموده مسمى بناخوشك بود القصه مأمون از ديگرى سئوال كرد كه نام اصلى اين چشمه چيست او گفت رقه همانا كه در زايحهء طالع مأمون نوشته بودند كه رحلتش در رقه واقع شود لاجرم هرگز برقه كه از بلاد عرب است نميرفت چون بر اين معنى مطلع شد يكبارگى دل بر هلاك نهاده در شب پنجشنبه هفدهم شهر رجب سنهء 218 ثمان و عشر و مأتين درگذشت . [ 93 - ابراهيم عباسى و مأمون . ] 93 و منها گويند كه چون ابراهيم بن مهدى با مأمون خلاف كرده در بغداد اسم خلافت بر خود نهاد و معتصم دست پسر خود واثق را گرفته گفت بنده‌زاده‌ات هارون است و چون او از آن امر متخلع گشت معتصم بعد از برادرش مأمون بدان امر رسيد ابراهيم دست پسر خود گرفته گفت بنده‌زاده‌ات هبة اللّه است و اتفاقا اين هردو صورت در يكخانه دست داد . [ 94 - معتصم بن رشيد و حشم او . ] 94 من البدايع گويند اسباب و جهات معتصم بن رشيد از حد درگذشته بود از آن جمله صد و سى هزار اسب ابلق در سر طويلهء او جو ميخوردند مؤيد اينقول آنكه فرمود تا توبره‌هاى اسبان خاص او را پر از خاك كردند و در سامره بوضعى ريختند و بر سر آن گوشكى ساختند و آن را تل ايلخانى گفتند و مخلاة كه مفرد اوست بمعنى توبره است باقى جهات ازين قياس توانكرد و زور بازويش بمرتبهء بود كه دو گوسفند را بهردو دست برداشته آنقدر نگاه ميداشت كه هردو را پوست ميكندند . [ 95 - نيرومندى عز الدوله بختيار ديلمى . ] 95 تمثيل ابن جوزى گويد كه عز الدولة بختيار بن معز الدولهء ديلمى بمثابهء قوىهيكل و زورمند بود كه تنها گاو بزرگ فربهى را از قوائم چسبيده بر زمين ميزد بىمددى و ريسمانى و چندان نگاه ميداشت كه ذبح ميكردند القصه سر من رآى از بناهاى اوست و موجب بناى آن ، آنكه اهل بغداد از هجوم غلامانش شكايت بىنهايت داشتند از اينرو در ذيقعده سنه 220 عشرين و مأتين طرح شهر مذكور را انداخته استادان چابك دست در اندك وقتى آن را بوجه احسن پرداختند گويند در آنوقت طولش از قنطرهء اعلى تا قنطرهء سفلى هفت فرسنگ بوده . [ 96 - معتصم عباسى و زن مسلمان . ] 96 و منها معتصم وقتى شنيد كه : فرنگيان زن مسلمانى را باسيرى برده به او انواع تعدى كرده و در برابر آه و نالهء وى ميگفته‌اند كه خليفه‌ات را خبر فرست كه بر اسب ابلق سوار شده بيايد و ترا از دست ما بازبستاند و با آنكه در آنسال زمستانى بغايت سرد بود چنان كه نظم : جان اگر از خلق رفتى سوى لب * در زمان گشتى گره مانند ما كوهرا بر فرق از قاقم كلاه * اخگر از سنجاب پوشيده قبا معتصم لشكر بصوب قسطنطنيه كشيده و آن ديار را مسخر گردانيد و آنزن را